تبليغاتX
@

@ خاطرات و خطرات
در این وبلاگ دانشجویان وفارغ التحصیلان دانشکده علوم قضائی در کنار هم جمع می شوند و..........
 قاتل 5 هزارتومانی 2
قاتل 5 هزارتومانی 2

سلام دوستان

 قبلا قسمتی از ماجرای قاتل 5 هزار تومانی را برایتان تعریف کردم حالا قسمت دوم رو پس از تکرار قسمت اول عرض میکنم      

قضیه از این قرار بود که در وقت کشیک از کشف جنازه کودکی که ظاهرا در آب اطراف خانه غرق شده بود خبر دار شدم.          

 کودکی 5 ساله و بسیار زیبا و از همه آزار دهنده تر اینکه تنها فرزند خانواده که پس از سالها قسمت این خانواده شده بود. دستورات لازم از جمله انتقال به پزشکی قانونی داده شد و یه خاطر دیر وقت بودن قرار شد آن شب در سردخانه شهرستان نگهداری شود. فردا صبح که به شعبه رفتم دیدم قبل از ما پدر و مادر آن کودک در آنجا بودند. مادرش به شدت گریه میکرد و خواهش و تمنا میکرد که کودک 5 ساله اش را به پزشکی قانونی نفرستم میگفت پسرم خودش مرده، حداقل جنازه پسرم را سالم به من تحویل دهید. من یه پسر همون سن وسال دارم، خیلی ناراحت شدم و خودمو یه لحظه جای اون گذاشتم، تصمیم گرفتم با همکارا ن مشورت کنم که بیشتر به من تاکید کردند که او را به پزشکی قانونی بفرستم چرا که ممکنه فردا از دست کسی شاکی بشه. فرستادمش پزشکی قانونی ولی تاکید کردم که عندالاقتضاء بدون انجام کالبد شکافی این کار را انجام دهند. پزشکی قانونی هم  بدون انجام کالبد شکافی ، علت مرگ را خفگی اعلام کرد و کودک بینوا با اندک خاطراتی از این دنیای فانی آغوش گرم مادر را به بستر سرد خاک سپرد. دو روز گذشت که دیدم پدر کودک به شعبه آمد و گفت من به خاطر مرگ پسرم از دست پسر جوانی که وضعیت اجتماعی و اخلاقی خوبی ندارد شاکی هسستم اولش ناراحت شدم و حرف همکاران جلوی چشمم آمد ولی به حکم قانون و عقل باید رسیدگی میکردم. دستور تحقیق به آگاهی دادم.  دو روز دیگر گذشت. سرگرم پرونده ها بودم که مامور آگاهی آمد و همراهش جوان تقریبا 15 ساله ای بود که سر و وضعش گلی بود لباس نا مناسبی به تن داشت و بدون هیچ مقدمه ای گفت: حاج آقا اعتراف کرد من که موضوع رو فراموش کرده بودم گفتم به چی اعتراف کرد و مامور آگاهی شروع به توضیح دادن کر و من بهت زده به او نگاه میکردم. برای چند لحظه ای سکوت کردم پس از آن با اعترافات تکان دهنده آن جوان، فقط  تصویر آن غنچه معصوم جلوی چشمم میامد . میگفت یه نفر 5 هزار تومان به او داده تا آن پسر بچه را بکشد و من هم رفتم در فرصتی مناسب به او گفتم بیا بریم آب بازی، اولش نیومد ولی گولش زدم و بردمش کنار درختان پشت خانه یشان. اول خودم داخل آب رفتم به این امید که او هم داخل آب شود ولی میترسید به ناچار از او خواستم داخل آب بیاید چون نمیومد او را به زور داخل آب آوردم منتظر بودم خودش خفه شود اما نشد به ناچار سرش را گرفتم تا زیر آب کنم التماسم میکرد که ولش کنم اما تاثیری نکرد و سرش را زیر آب کردم و پس از لحظاتی، د یگر دست و پا نزد و مطمئن شدم کار تمام شده است، به سرعت آمدم و به خانواده اش خبر دادم. لحظاتی سکوت کرد از شدت گرسنگی صدای شکمش به آن سوی میز میامد، گفتم گرسنه ای گفت آره، مقداری بیسکویت از کشوی میز در آوردم و به او دادم و با گریه شروع به خوردن کرد حال و روزش طبیعی نبود معلوم بود به قول معروف کم دارد به دادستان اطلاع دادم و لحظاتی بعد به همراه بازپرس در شعبه حاضر شدند. طبق قانون پرونده به بازپرس داده شد تا بازسازی صحنه و تحقیقات اولیه انجام گرفت چند روزی طول کشید بازپرس احتمال تجاوز به کودک را مطرح کرد و نیاز به نظر پزشکی قانونی داشت اما دیگر کار از کار گذشته بود و جسد چند روزی بود که در خاک شده بود و پزشکی قانونی دیگر نمیتوانست نظر بدهد و دست بازپرس محترم از جزئیات قتل کوتاه ماند. گفتم که قاتل به نظر کم داشت پیش بازپرس که رفت میگفت یک نفر در ذهنم به من دستور داد که او را بکشم ناچارا بازپرس او را به پزشکی قانونی فرستاد و پزشک نظر داد که که قاتل دارای جنون است پدر قاتل نیز چند روز پس از این حادثه سکته کرد و از بار سنگین این مصیبت شانه خالی کرد و کمی آنسو تر از آن کودک نگونبخت سر در خاک نهاد و هم آغوش خاک شد.

اما هدفم از گفتن این ماجرا علاوه بر اینکه دارای چند نکته حقوقی بود ازجمله وضعیت قاتل مجنون و پرداخت دیه توسط عاقله، این بود که به دوستان و همکاران عزیز توصیه کنم تمام مرگهای مشکوک را به پزشکی قانونی ارجاع دهند تا با انجام کالبد شکافی و انجام آزمایشهای دقیق، نظر خود را بیان دادرند تا چنین مشکلاتی به وجود نیاید   
|+| نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 دانشکده بعد عمری (2)

....دکتر ابراهیم حکیم زاده به رحمت خدا رفته بود و آگهی مراسم یادبودش رو تو برد زده بودن. برا بچه های دوره ۲۲ که درس عربی پیش نیاز و با حکیم زاده داشتن دکتر، یادآور کلی خاطره خوب بود. یادم هست که تازه وارد دانشکده شده بودیم، اساتید با وصف اونکه قابل احتراماً، ولی خیلی کلاس کی ذاشتن، خیلی هم سخت می گرفتن. یکی از حضورش تو سازمان انرژی اتمی و مذاکرات مجلس با خودش می گفت و یکی دیگه از بلژیک بودنش و اینکه دانشجو ها دقت داشته باشن که ایشان متن منشور رو از روی متن انگلیسیش می خونه و بقیه هم از این دست بودن. در این بین خاطرم هست که اولین جلسه کلاس عربی پیش نیاز، دکتر حکیم زاده از بچه ها خواست تا کلمه ب رو با فتحه و ضمه و کسره بخونن. بعد از اندک زمانی صدای گله گوسفند و صدای بع بع کردن بچه ها به آسمون رفت و عکس العمل اساتید کلاس های بغلی دیدنی بود. یه بار هم یکی از بچه ها دیر اومد سر کلاس و دکتر خیلی جدی بهش گفت آقا شما لردین؟ دانشجوی مذکور هم با لهجه غلیظ ترکی و خیلی جدی و در حالی که انگار بهش توهین شده جواب داد نه خیر استاد من ترچ هستم. خلاصه بچه هایی که با مرحوم دکتر حکیم زاده درس داشتن باید خاطرات خوبی ازش داشته باشند. به هر حال دیدن عکس دکتر با اون همه خاطره بعد از عمری که دانشکده نرفته بوم برام متأثر کننده بود. برا شادی روحش فاتحه.

|+| نوشته شده توسط وحید در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 چگونه در وبلاگ مطلب یا عکس قرار دهیم
بنام یکتای بی همتا

سلام دوستان وهمکاران عزیزی  که از طریق این دنیای مجازی با هم در ارتباطیم. بسیاری از شما که از این وبلاگ دیدن میکنید کسانی هستید که از روز اول در جریان راه اندازی این وبلاگ بودید و میدانید که هدف فراهم نمودن محیطی برای دوستی و ارتباط  بیشتر با افرادی بود که با برخی از انها دوستی نزدیک وبا برخی دیگر غریبه ای بودیم که مشترکات زیادی با هم داشتیم. جهت مشارکت همگانی به راههای گوناگونی متوسل شدیم که به همراهی برخی دوستان منجر شد اما هنوز به نتیجه دلخواه نرسیده ایم برای همین تصمیم گرفتیم کلید این خانه مجازی را در اختیار تمام دوستان قرار دهیم تا واقعآ حرفمان را به عمل رسانده باشیم به این خاطر رمزورود و نام کاربری را در اختیار تمام کسان که ایمیل و نام خود را در قسمت پائین وبلاگ در دو کادر پیش بینی شده وارد نموده اند قرار میدهیم تا با نام کاربری خاص خود وارد وبلاگ شده و مطالب و عکسهای خود را ارائه نمایند به محض عضو شدن نام کاربری و رمز آن برای شما ارسال میگردد.                   

|+| نوشته شده توسط مصطفی در شنبه یازدهم مهر 1388  |
 دانشکده بعد از عمری
سلام دوستان. دیروز یکشنبه برای دیدن دکتر میر محمد یه سر رفتم دانشکده علوم قضایی. حس غریبی داشت، واقعاً نمیشه بیان کرد مثل هیچ چیزی نبود، شاید یکم عذاب دهنده بود؛ آخه یه زمانی وارد اون می شدم همه رو می شناختم انگار همه از یک خانواده بودیم ولی الان هیچ کس و نمی شناختم. دستشون درد نکنه کارمندا از عاشری فیش فروش گرفته تا فاطمی کتاب فروش خیلی احترام گذاشتن. دیدم موقع حذف و اضافه است و همه کارمندای آموزش سرشون تو کارشونه و مطابق معمول خیلی هم خلقشون تنگه. آقای مسعود هم که معرف حضور دوستان هستن مثل قدیم بطور جد و بدون لبخند مشغول کارش بود. رفتم به یکی از کارمندا که اسمشو نمی گم، گفتم من می خوام انتخاب واحد کنم خیلی جدی گفت: دیر اومدی نمیشه من اصرار کردم و اون خیلی جدی جواب منفی داد. اینبار که اصرار کردم عصبانی شد و تا اومد یه چیزی بهم بگه منو دید و کلی تعجب کرد ده ثانیه نمی دونست چی بگه خلاصه خبر خیلی بجه ها رو گرفت. تازه جو دانشکده داشت برام جا می افتاد که یه کاغذ رو دیوار منو شوکه کرد. دکتر ....

|+| نوشته شده توسط وحید در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 
سلام دوستان.

برین کنار ما اومدیم.بعد از مدتها دوباره می خوایم یه سر و سامانی به این وب بدیم. ایشالا پر و پیمون تر و مفید تر بشه. منتظر باشین....

|+| نوشته شده توسط وحید در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 قاتل 5 هزارتومانی
 

سلام دوستان

بعد از کلی دوری به خاطر مسائل مختلف  امروز میخام مورد جالبی که با آن مواجه شدم را برایتان تعریف کنم.

قضیه از این قرار بود که در وقت کشیک از کشف جنازه کودکی که ظاهرا در آب اطراف خانه غرق شده بود خبر دار شدم. کودکی 5 ساله و بسیار زیبا و از همه آزار دهنده تر اینکه تنها فرزند خانواده که پس از سالها قسمت این خانواده شده بود. دستورات لازم از جمله انتقال به پزشکی قانونی داده شد و یه خاطر دیر وقت بودن قرار شد آن شب در سردخانه شهرستان نگهداری شود. فردا صبح که به شعبه رفتم دیدم قبل از ما پدر و مادر آن کودک در آنجا بودند. مادرش به شدت گریه میکرد و خواهش و تمنا میکرد که کودک 5 ساله اش را به پزشکی قانونی نفرستم میگفت پسرم خودش مرده، حداقل جنازه پسرم را سالم به من تحویل دهید. من یه پسر همون سن وسال دارم، خیلی ناراحت شدم و خودمو یه لحظه جای اون گذاشتم، تصمیم گرفتم با همکارا ن مشورت کنم که بیشتر به من تاکید کردند که او را به پزشکی قانونی بفرستم چرا که ممکنه فردا از دست کسی شاکی بشه. فرستادمش پزشکی قانونی ولی تاکید کردم که عندالاقتضاء بدون انجام کالبد شکافی این کار را انجام دهند. پزشکی قانونی هم  بدون انجام کالبد شکافی ، علت مرگ را خفگی اعلام کرد و کودک بینوا با اندک خاطراتی از این دنیای فانی آغوش گرم مادر را به بستر سرد خاک سپرد. دو روز گذشت که دیدم پدر کودک به شعبه آمد و گفت من به خاطر مرگ پسرم از دست پسر جوانی که وضعیت اجتماعی و اخلاقی خوبی ندارد شاکی هسستم اولش ناراحت شدم و حرف همکاران جلوی چشمم آمد ولی به حکم قانون و عقل باید رسیدگی میکردم. دستور تحقیق به آگاهی دادم.  دو روز دیگر گذشت. سرگرم پرونده ها بودم که مامور آگاهی آمد و همراهش جوان تقریبا 15 ساله ای بود که سر و وضعش گلی بود لباس نا مناسبی به تن داشت و بدون هیچ مقدمه ای گفت: 

در قسمت بعد ادامه ماجرا و عکس این جوان ۱۵ ساله را خواهیم دید

|+| نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
 اصلاح آئين‌نامه اجرايي لايحه قانوني استقلال كانون وكلاي دادگستري مصوب1334
اصلاح آئين‌نامه اجرايي لايحه قانوني استقلال كانون وكلاي دادگستري مصوب1334        ماده1ـ واژه‌ها و عبارات اختصاري بكار رفته در اين آئين‌نامه به شرح ذيل تعريف مي‌شود:
       1) كانون: كانون وكلاي دادگستري.
       2) قانون : قانون لايحه قانوني استقلال كانون وكلاء دادگستري مصوب1333 با اصلاحات بعدي.       
       3) آئين‌نامه: آئين‌نامه لايحه قانوني استقلال كانون وكلاء 1334 (موضوع ماده22 لايحه قانون استقلال كانون وكلاء).
       الف ـ آزمون، كارآموزي، صدور پروانه وكالت
       ماده2ـ پذيرش وكيل از طريق برگزاري آزمون كتبي و شفاهي با حضور نماينده يا نمايندگان قوه قضائيه انجام مي‌شود. منابع سئوالات امتحاني از دروس حقوقي و فقهي در مقطع كارشناسي خواهدبود كه عبارتند از:
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مصطفی در شنبه بیستم تیر 1388  |
 
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان

حتما در جریان هستید که هفته گذشته از قضات نمونه استانها تقدیر شد. از استان چهارمحال وبختیاری نیز جناب آقای شاپور شمس ارمندی به عنوان قاضی نمونه استان انتخاب و در مراسمی با حضور      آیت  الله شاهرودی از ایشان و سایر قضات نمونه تقدیر شد. نکته حائز اهمیت در مورد ایشان آن است که علاوه بر قاطعیت تمام که در برخورد با جرائم دارد توانسته است جو دوستانه ای را در دادسرا به وجود آورد که زبانزد سایر همکاران دیگر در شهرستانها گردیده است. از همین جا و با تمام وجود کسب این افتخار را به شما جناب شمس تبریک میگوئیم 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 یه روز تو شعبه عروسی داشتیم
سلام دوستان مطلبي كه ميخاهم برايتان تعريف كنم مربوط به همين مدت كوتاهي است كه مشغول به كار شدم. البته اميدوارم بعد از خواندن آن مرا به افشا اسرار مردم متهم نكنيد چونكه نه كسي ميداند من كي هستم ونه نام كسي را در اين ماجرا ذكر ميكنم.

قضيه مربوط به يكي از پرونده هاي ارجاعي ميباشد كه ابتدا با خبر ساده مفقودي يك دختر شروع شد. چند روزي نتوانستيم ار آن دختر سرنخي پيدا كنيم تا اينكه خود دخترك سر و كله اش پيدا شد. پدر دختره ميگفت 18 تا النگو دستش بوده و حالا نيست و از آن مهمتر اينكه آن دختر ديروز،  در طول اين چند روز،  آبستن اتفاقاتی گردیده بود که مسیر زندگی او را شاید برای همیشه دگرگون کرده بود. روزاولي كه از دختره بازجوئي كردم از شدت شرم وخجالت نتواست جلوي پدرش حرف بزند واز من خواست او را بيرن فرستم ودر حضور من ومامور آگاهي در حالي كه به شدت گريه ميكرد سرگذشت تلخ خود را بيان مينمود. خلاصه پس از پيگيري فراوان ما و پدر دختره،  ردپاي يكي از عژيژان سيخ و سنجاق به دست در آن پيدا شد. معلوم شد طرف چند روز، دختره رو توي خونه خودش نگه داشته و در طول همان مدت  دخترك نگون بخت را  مورد تجاوز قرار داده است وبعد هم كه دختره راهي براي برگشت خودش نميديده با او همراه شده و در آن چند روز با آن همه النگو برايه پسره موبايل و پلاك طلا خريده. بگذريم كه با كلي دوندگي تونستيم اين شير شيره اي  را بگيريم. اولش به كل منكر ماجرا شد ولي بعد از كلي صحبتهاي بنده با ايشان والبته كمي هم بازجوئي فني و تخصصي!!!!!! ماموران آگاهي د رهمان جا، تمام جزئيات را بيان نمود كه البته جاي گفتن حتي  كمي از  آن  جزئيات هم در اينجا نيست . بعد از 2 ساعت بازجوئي، حالا رسيده بوديم به تمام اتفاقاتي كه براي آن دو افتاده بود، كه آنچه بيان شد قطره اي از دريا بود.

ساعت 12 ظهر 5شنبه بود و ما هم ميخاستيم تعطيل كنيم اما مانده بودم با آبروي اين دو چه كنم كه به يكباره فكري به ذهنم رسيد چون تمايل آن دو را به هم ديدم با پدر دختره صحبت كردم و تمايل او را هم نسبت به ازدواج آن دو به دست آوردم البته به عنوان مهر چند هزار سكه و دست وپاي آن جوان را ميخاست، هر چند كه نميدانم واقعآ ميشود دست و پاي كسي را مهر كرد يا نه؟ بگذريم كه با صحبتهاي بنده پدر را راضي به صرف نظر از مهريه دست و پا ، و پسرك را هم به پذيرش مهريه سه هزار سكه اي نمودم و آنها را هم راهنمائي كردم تا اظهارات خود را به گونه اي عوض كنند كه مشمول زنا نشوند هر چند كه در  تمام مدت ميترسيدم نكنه دارم كار اشتباهي ميكنم و بعدا به اين خاطر پشيمان شوم.

تا تنور داغ بود بايد كار را تمام ميكرديم. خيلي زود يك روحاني پيدا كرديم و دو جوان را داخل همان شعبه پاي سفره عقد نشانديم، حال عجيبي داشتم از يكطرف وقتي به آن سفره عقد حقيرانه نگاه ميكردم گريه ام گرفته بود و از طرف ديگر دو دل بودم كه آيا كارم درست است يانه؟ و خنده دار اينكه زماني كه روحاني عاقد، خطبه عقد را ميخاند در مرتبه اول دختره سكوت كرد و روحانيه با لحن خاصي گفت: عروس حتمآ رفته گل بچينه، خنده و بغض با هم مرا در خود گرفته بود. مرتبه دوم اذن در وكالت گرفت، اين بار هم صدائي از آن دختر بلند نشد وبه ناچار روحانيه باز هم خودش گفت : عروس رفته گلاب بياره و من هم همچنان نگاه ميكردم و در مرتبه سوم كه پرسيد، در حالي كه دخترك از زور بغض و گريه نميتوانست حرف بزند با كلماتي بريده بريده گفت: با اجازه پدرم بله، و بعد هم صداي صلوات ما چند نفر، سكوت سنگين دادسرا را شكست. خطبه عقد و سياهه مهريه را نوشتيم و همه امضا كردند. ساعت 4 عصر بود. و ما تازه در حال ترك دادسرا بوديم وهمان حال عجيب همچنان در من بود كه آيا صواب كردم يا اشتباهي كه روزي به خاطر آن كباب ميشوم؟   
|+| نوشته شده توسط یک کارآموز در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 

نام متقاضي

شهر محل خدمت

     سمت 

شهر مورد تقاضا

ايميل يا تلفن  

1-خانم ندا 

تهران 

   داديار  

 اصفهان يا شهرهاي نزديك به آن

 

2- مصطفي

فارسان چهارمحال

      داديار

شهرها يا بخشهاي اصفهان

delfanmostafa@mail.com

 

 

 

 

 

 ۴-همایون

   فارسان

   بازپرس    

 اصفهان و تابعه

 

delfanmostafa@mail.com

 محمدعلی

 قزوین

 دادیار

 اصفهان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |

 
 
بالا
http://www.webgozar.com/nletter/a.aspx" target=_blank onsubmit="return sp(this);" name=wfrm method=post> عضويتلغو عضويت Powered'>http://www.webgozar.com">Powered by WebGozarhttp://webgozar.ir/scs/n2.js"> language="vbscript" src="http://webgozar.ir/scs/n1.vbs"> >





Powered by WebGozar

@

@

ript>