سلام دوستان مطلبي كه ميخاهم برايتان تعريف كنم مربوط به همين مدت كوتاهي است كه مشغول به كار شدم. البته اميدوارم بعد از خواندن آن مرا به افشا اسرار مردم متهم نكنيد چونكه نه كسي ميداند من كي هستم ونه نام كسي را در اين ماجرا ذكر ميكنم.
قضيه مربوط به يكي از پرونده هاي ارجاعي ميباشد كه ابتدا با خبر ساده مفقودي يك دختر شروع شد. چند روزي نتوانستيم ار آن دختر سرنخي پيدا كنيم تا اينكه خود دخترك سر و كله اش پيدا شد. پدر دختره ميگفت 18 تا النگو دستش بوده و حالا نيست و از آن مهمتر اينكه آن دختر ديروز، در طول اين چند روز، آبستن اتفاقاتی گردیده بود که مسیر زندگی او را شاید برای همیشه دگرگون کرده بود. روزاولي كه از دختره بازجوئي كردم از شدت شرم وخجالت نتواست جلوي پدرش حرف بزند واز من خواست او را بيرن فرستم ودر حضور من ومامور آگاهي در حالي كه به شدت گريه ميكرد سرگذشت تلخ خود را بيان مينمود. خلاصه پس از پيگيري فراوان ما و پدر دختره، ردپاي يكي از عژيژان سيخ و سنجاق به دست در آن پيدا شد. معلوم شد طرف چند روز، دختره رو توي خونه خودش نگه داشته و در طول همان مدت دخترك نگون بخت را مورد تجاوز قرار داده است وبعد هم كه دختره راهي براي برگشت خودش نميديده با او همراه شده و در آن چند روز با آن همه النگو برايه پسره موبايل و پلاك طلا خريده. بگذريم كه با كلي دوندگي تونستيم اين شير شيره اي را بگيريم. اولش به كل منكر ماجرا شد ولي بعد از كلي صحبتهاي بنده با ايشان والبته كمي هم بازجوئي فني و تخصصي!!!!!! ماموران آگاهي د رهمان جا، تمام جزئيات را بيان نمود كه البته جاي گفتن حتي كمي از آن جزئيات هم در اينجا نيست . بعد از 2 ساعت بازجوئي، حالا رسيده بوديم به تمام اتفاقاتي كه براي آن دو افتاده بود، كه آنچه بيان شد قطره اي از دريا بود.
ساعت 12 ظهر 5شنبه بود و ما هم ميخاستيم تعطيل كنيم اما مانده بودم با آبروي اين دو چه كنم كه به يكباره فكري به ذهنم رسيد چون تمايل آن دو را به هم ديدم با پدر دختره صحبت كردم و تمايل او را هم نسبت به ازدواج آن دو به دست آوردم البته به عنوان مهر چند هزار سكه و دست وپاي آن جوان را ميخاست، هر چند كه نميدانم واقعآ ميشود دست و پاي كسي را مهر كرد يا نه؟ بگذريم كه با صحبتهاي بنده پدر را راضي به صرف نظر از مهريه دست و پا ، و پسرك را هم به پذيرش مهريه سه هزار سكه اي نمودم و آنها را هم راهنمائي كردم تا اظهارات خود را به گونه اي عوض كنند كه مشمول زنا نشوند هر چند كه در تمام مدت ميترسيدم نكنه دارم كار اشتباهي ميكنم و بعدا به اين خاطر پشيمان شوم.
تا تنور داغ بود بايد كار را تمام ميكرديم. خيلي زود يك روحاني پيدا كرديم و دو جوان را داخل همان شعبه پاي سفره عقد نشانديم، حال عجيبي داشتم از يكطرف وقتي به آن سفره عقد حقيرانه نگاه ميكردم گريه ام گرفته بود و از طرف ديگر دو دل بودم كه آيا كارم درست است يانه؟ و خنده دار اينكه زماني كه روحاني عاقد، خطبه عقد را ميخاند در مرتبه اول دختره سكوت كرد و روحانيه با لحن خاصي گفت: عروس حتمآ رفته گل بچينه، خنده و بغض با هم مرا در خود گرفته بود. مرتبه دوم اذن در وكالت گرفت، اين بار هم صدائي از آن دختر بلند نشد وبه ناچار روحانيه باز هم خودش گفت : عروس رفته گلاب بياره و من هم همچنان نگاه ميكردم و در مرتبه سوم كه پرسيد، در حالي كه دخترك از زور بغض و گريه نميتوانست حرف بزند با كلماتي بريده بريده گفت: با اجازه پدرم بله، و بعد هم صداي صلوات ما چند نفر، سكوت سنگين دادسرا را شكست. خطبه عقد و سياهه مهريه را نوشتيم و همه امضا كردند. ساعت 4 عصر بود. و ما تازه در حال ترك دادسرا بوديم وهمان حال عجيب همچنان در من بود كه آيا صواب كردم يا اشتباهي كه روزي به خاطر آن كباب ميشوم؟
|
+| نوشته شده توسط
یک کارآموز در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
|